نفاق و منافقان در نگاه امیر المومنین علی (ع)

نکوهش و هشدار
بیمارى اخلاقى، نفاق، درد همیشگى انسان‏ها و ملت‏ها بوده است و منافق خارى خلیده در جان گروه‏ها و اجتماعات بشرى. زشتى این بیمارى و اثرهاى زیانبارش در جوامع بشرى و بیش از آن در روان و جان مبتلاى به آن، منشأ نکوهش آن در قرآن و سیره معصومان‏علیه السلام شده است.

پرداختن به نفاق و منافقان در دوازده سوره قرآنى (1) ، افزون بر سوره ویژه آنان ، مى‏تواند خطر این خوى زشت انسانى را به ما بنمایاند ؛ به‏خصوص اگر شیوه اجمال‏گویى و رازگویى قرآن را در نظر آوریم. هم از این رو مذمت‏ها و هشدارهاى معلم قرآن (پیامبر) و مؤول آن (امام على) در این‏باره، افزون‏تر از بسیارى عیب‏هاى اخلاقى است. این هشدارها هم متوجه خود منافقان و انسان‏هایى است که در معرض ابتلاى به آنند و هم خطاب به جامعه‏اى که وجود چنین منافقانى آن را آزار مى‏دهد، و گاه از آن غافل است .

امام على‏علیه السلام نفاق را ننگ خصلت‏هاخوانده است (2) ؛ یعنى هر خصلت زیبایى بر اثر اتصاف به آن به زشتى مى‏گراید، و اگر مانند صداقت و خوشرویى باشد، نابود مى‏گردد. چه، خوشرویى دورو و صداقت دروغین، معنایى نداشته ننگ اخلاقى محسوب مى‏شود . امام على در نکوهش نفاق به این بسنده نکرده، مى‏فرماید : شر الأخلاق الکذب والنفاق (3) ؛ «بدترین خوى‏ها ، دروغگویى و دورویى است .» آن امام گرامى، دورویى و ظاهرسازى را براى انسان بسیار زشت مى‏داند (4) و فرمان به اجتناب از آن مى‏دهد: تجنبوا البخل والنفاق فهما من أذم الأخلاق (5) ؛ «از بخل و نفاق دورى کنید که آن دو از نکوهیده‏ترین خوى‏هایند .»

نفاق‏پیشگى را مبغوض خداوند مى‏داند و مى‏آگاهاند: واعلموا أن الله ـ عزوجل ـ یبغض من عباده التلون (6) ؛ «بدانید که خداى ـ عز و جل ـ از چندرنگى بندگانش نفرت دارد .»

ناگفته نماند که این تلون و چندرنگى، در دین و عقیده، بسى زشت‏تر و خطرناک‏تر است. از این رو امام على‏علیه السلام به صراحت از آن نهى مى‏کنند: احذر التلون فى الدین (7) ؛ «از چندرنگى در دین بپرهیز.» زیرا به حتم دورویى و نفاق ، موجب تفرقه و شکاف در جامعه مى‏گردد و منافقان را از جامعه کنار مى‏زند (8) و مانع بهروزى آنان و پیروزى امت اسلامى مى‏گردد. شاهد این ادعا جنگ احد و نیز تاریخ همه انبیاى الهى و مصلحان اجتماعى است .

نفاق در لغت و اصطلاح
ماده «ن ، ف ، ق» در لغت عرب براى دو معناى اصلى و چند معناى فرعى به کار رفته است. دو معناى اصلى آن، یکى «تمام و فنا شدن» و دیگرى «پوشیده و پنهان داشتن» است. از معناى نخست ، استعمال‏هاى «نفقت الدابة» به معناى تمام شدن عمر چهارپا و «نفق نفقة القوم» به معناى تمام شدن زاد و توشه است. در معناى دوم، واژه‏هاى «نفق» به معناى تونل و راه زیرزمینى و «نافقاء» در برابر «قاصعاء» به معناى یکى از دو سوراخ لانه موش صحرایى به کار رفته‏اند. (9) برخى نیز احتمال داده‏اند که این دو معنا، به یک دیگر بازگشته، یک ریشه دارند. (10) به گفته ابن منظور در لسان العرب و فیروز آبادى در تاج العروس، عرب ماده و هیئت‏هاى گوناگون «نفق» را براى انسان به کار نمى‏برد (11) و تنها پس از کاربرد قرآنى آن ، معناى این واژه در زبان عرب توسعه یافت . قرآن با استخدام این لفظ براى کسى که کفر خود را پوشیده مى‏دارد و اظهار ایمان مى‏نماید (12) ، به یکى از وجوه پنهان روح و بیمارى‏هاى نهان انسان اشاره کرد. به گفته بسیارى از لغویان و مؤلفان غریب الحدیث، این استخدام با معناى لغوى نفاق تناسب دارد و بر اساس این تشبیه ساخته شده است که منافق نیز داخل «نفق» یا «نافقاء» مى‏شود تا خود را پنهان بدارد و اگر بتواند بگریزد. (13) پیامبرصلى الله علیه وآله و مسلمانان صدر اسلام با فهم همین معنا، این واژه و مفهوم قرآنى را بر کسى تطبیق مى‏کردند که به‏ظاهر ، ادعاى مسلمانى، و در باطن با کافران سر و سرى داشت، و در درون و نهان شکاک و مردد و گاه کافر مطلق بود و در برون مسلمان مى‏نمود . با رواج این استعمال و کاربرد آن در دیگر مصداق‏ها، همچون انسان خیانتکار ، ریاکار و کسى که حضور و غیبتش یکى نیست ، توسعه معنایى نفاق افزون‏تر گشت؛ تا آن جا که بر حسب نظر برخى، قابلیت تقسیم به دو دسته کلى، یعنى نفاق اکبر و اصغر یافت که ما در این‏جا آن را نفاق سیاسى و نفاق اجتماعى و یا نفاق اعتقادى در برابر نفاق عملى مى‏نامیم. توجه به این گستره معنایى، در سیر بحث و فهم احادیث و نیز در جاى خود دیدن و نهادن دستورات گوناگون دینى در برخورد با منافقان ، تأثیرى بسزا دارد .

گونه‏هاى نفاق
محدث بزرگ شیعه، علامه مجلسى، منافق را همچون مسلمان و مؤمن داراى گونه هاى متفاوتى مى‏داند. ایشان در معناى اسلام و ایمان به پیروى از روایات (14) ، اسلام را همان شهادتین زبانى و اقرار ظاهرى مى‏داند؛ اما ایمان را برتر و نیازمند اعتقاد قلبى و عمل خارجى دانسته، تسلیم درونى را ستون اصلى خیمه ایمان مى‏شمرد. (15) منافق را نیز کسى مى داند که اظهار اسلام مى‏کند و در باطن کافر است و اعتقاد قلبى و تسلیم درونى ندارد. وى این معنا را مشهور مى‏داند (16) و ریا و اظهار دوستى دروغین و نیکو نمودن و بد بودن و ظاهرسازى و صالح نبودن را از گونه‏هاى دیگر نفاق مى‏شمرد. (17) در جایى دیگر، نفاق نوع اول را ویژه دوران صدر اسلام، و منافقان دوره هاى متأخر و معاصر را از نوع دوم مى‏داند. (18) این نظر، پذیرفتنى است؛ زیرا قرآن نیز منافقان را مؤمن نمى داند (19) و همان گونه که گذشت، منافق از دیدگاه وحى ـ که درون را به‏عیان مى‏بیند ـ کافرى بیش نیست که در لباس اسلام درآمده است.

در میان اهل سنت نیز این تلقى وجود دارد. ابن رجب حنبلى مى‏گوید : نفاق از نظر شرعى دو گونه است:

یکى نفاق اکبر و آن این است که انسان به‏ظاهر خود را مؤمن به خدا و فرشتگان و کتاب‏ها و پیامبران و روز قیامت نشان دهد و در باطن مخالف همه یا بخشى از آن باشد و این همان نفاق صدر اسلام است که قرآن به نکوهش اهلش پرداخته و آنان را کافر دانسته و خبر از دوزخى بودنشان داده است .

دوم نفاق اصغر یا نفاق عملى است و آن این است که انسان به‏ظاهر کارى کند و قصدش چیز دیگرى باشد. (20) منظور از معناى دوم، ظاهرسازى و ریاکارى است؛ زیرا ریا ارائه عمل و تظاهر به عبادت و سلوک است، بدون اعتقاد درونى؛ اگرچه ممکن است ریاکار به اصل خدا و معاد و نبوت، ایمان و اقرار داشته باشد . از این رو مى‏توانیم این نفاق را نفاق عملى ـ در مقابل نفاق اعتقادى نوع اول ـ بدانیم و چنین منافقى را از سلک مؤمنان به شمار آوریم؛ اگر چه از پایین‏ترین آنان. زیرا ایمان نیز درجات و مراتبى دارد که در برخى از آنها، اعتقاد و تسلیم قلبى محض کافى است (21) . حال اگر در معناى نخست دقیق شویم و به انگیزه‏هاى منافقان صدر اسلام ـ که کافرانى مسلمان‏نما بودند ـ بنگریم، به این نکته مى‏رسیم که اظهار ایمان به خدا و رسول و قرآن تنها یک سپر سیاسى براى زندگى در جامعه دینى مدینه بوده است . به عبارت دیگر ماهیت این برخورد منافقانه ، تفاوتى با سایر نفاق‏ها و جاسوسى‏هاى سیاسى در دیگر جوامع ندارد، ولى از آن‏جا که در جامعه مدینه ، دین حاکم است و سیاست و مدنیت با ایمان و ولایت آمیخته است ، سیاستمداران منافق همراهى سیاسى ظاهرى را در اظهار ایمان و قبول پایه‏هاى دینى حکومت مى‏دیدند و گرنه همچون سایر منافقان سیاست‏پیشه و جاسوسان حرفه‏اى، هیچ تمایلى به اداى فرایض دینى و اطاعت اوامر رهبرى از خود نشان نمى‏دادند . نتیجه این که اصل همراهى با جامعه و فرهنگ سیاسى حکومت، الزام مى‏کرد که منافقان چهره‏سازى اعتقادى و عملى کنند و پرده نفاق بر بى‏ایمانى خویش بیندازند. به حتم این نفاق سیاسى که تا عمیق‏ترین اعتقادات قلبى و درونى راه پیدا مى‏کند و در برابر برترین موجود عالم، یعنى رسول خدا مى‏ایستد، بدترین و زشت‏ترین نوع نفاق است که متأسفانه با اسلام همزاد بوده و آثار مخرب آن در دوره حکومت و زندگى امام على‏علیه السلام بسى عیان‏تر است. (22) بدین روى برخى انواع نفاق را مراتب نفاق تعبیر گفته و برحسب شدت و ضعف ناشى از متعلق و یا کسى که با آن برخورد منافقانه مى‏شود ، تقسیم کرده‏اند .

امام خمینى‏رحمه الله در کتاب اربعین خود مى‏فرماید : و نیز نفاق به حسب متعلق، فساد آن فرق دارد؛ زیرا گاهى نفاق کند در دین خدا و گاهى در ملکات حسنه و فضایل اخلاق و گاهى در اعمال صالحه و مناسک الهیه و گاهى در امور عادیه و متعارفات عرفیه، و همین‏طور گاهى نفاق کند با رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله و ائمه هدى‏علیه السلام و گاهى با اولیا و علما و مؤمنین و گاهى با مسلمانان و یا سایر بندگان خدا از ملل دیگر . البته اینها که ذکر شد در زشتى و وقاحت و قباحت فرق دارند؛ اگرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتى شرکت دارند و شاخ و برگ یک شجره خبیثه هستند . (23) نفاق، به واقع یک صفت و ویژگى روحى ـ روانى است که برحسب شدت و ضعف آن و مقتضیات زمان، گاه منافق را براى جلب منافع مادى و زودگذر دنیوى ، به ستایش و چاپلوسى و ابراز محبت و دوستى دروغین با خلق خدا وا مى‏دارد؛ حال آن که دل در گرو اموال و جاه و مقام مردم نهاده است، نه ویژگى‏هاى انسانى آنها. گاه نیز به صورت برخورد منافقانه با پیامبر و اعتقادات اصلى دین ظهور مى‏کند، و گاه براى جاى گرفتن در صف مؤمنان به ریاکارى و تظاهر و اعمال و عبادات است، و حتى در مرتبه شدید آن، به صورت امر به عبادت و دعوت به طاعت رخ مى‏نماید که امام على آن را شدیدترین نوع نفاق خوانده است (24) . توجه به دو گونه اصلى نفاق ، یعنى نفاق اعتقادى ـ سیاسى و اخلاقى ـ اجتماعى ، شدت و ضعف تحذیرها و هشدارها را توجیه مى‏کند .

ویژگى‏هاى منافقان
اگرچه ویژگى‏هاى منافقان نیز برحسب گونه‏هاى آنان قابل تقسیم است، ویژگى‏هاى مشترک نیز دارند. مبناى تقسیم و جداسازى ویژگى‏ها مناسبت هر ویژگى و فراوانى آن در گروهى از منافقان است .

.1 ویژگى‏هاى منافقان اعتقادى ـ سیاسى
1ـ.1 شک و تردید
مهم‏ترین ویژگى این نوع از منافقان، شک و تردید درونى و قلبى آنان است . چنین انسانى چون نتوانسته است به علم و یقین نایل آید و خود را از نظر فکرى و روحى قانع سازد، در وادى حیرت و تردید باقى مى‏ماند (25) . او به تصور این که دیگران را فریفته است، خود را فریب داده است. (26) بر این اساس حضرت على‏علیه السلام به پیروى از قرآن مى‏فرماید : المنافق مکور مضر مرتاب؛ (27) «منافق، نیرنگباز و و زیانبار و مردد است.» در کلامى دیگر، این ویژگى را میان همه منافقان، مشترک مى‏داند: کل منافق مریب. (28)

1ـ.2 عبرت‏نگرفتن
لازمه حرکت اندیشمندانه انسان، عبور از وادى شک است که یقین بسیط را به یقین مرکب و عمیق‏تر مبدل مى‏سازد . اما عبور از این وادى ، شوق و انگیزه و حق مدارى مى‏خواهد که منافق از همه اینها محروم است . منافق خود نمى‏خواهد و نمى‏طلبد و نمى‏پذیرد و از این رو در شک مى‏ماند . منافق نه درست مى‏نگرد تا عبرت بگیرد و نه درست مى‏اندیشد . هرگاه چرخ گردون او را برکشد، به جاى بهره‏گیرى از فرصت مغتنم، سر به طغیان مى‏گذارد ، و هرگاه گرفتارى‏ها و بلایا بدو روى آورند، به جاى تنبه و هوشیارى، زبان به شکوه و ناله مى‏گشاید . ... منافق چون بنگرد ، سرگرم و سر به هوا است و چون سکوت کند ، با غفلت و بى‏خبرى است و چون سخن بگوید ، لغو و بیهوده بگوید و چون بى‏نیاز شود ، سرکشى کند و چون به‏سختى افتد ، زبونى نماید . زود ناخشنود و دیر خشنودى مى‏شود ، [نعمت‏] اندک او را بر خدا خشمناک کند، و فراوانش خشنودش نسازد . نیت شر بسیار دارد و برخى را جامه عمل مى‏پوشاند و بر آنچه نتوانسته افسوس مى‏خورد که چرا نکرده است؟! (29) اگر این سخن را با توصیف مؤمن و شیوه و ویژگى‏هاى او مقایسه کنیم ـ که «چون بنگرد عبرت گیرد و چون سکوت کند بیندیشد و چون سخن گوید ذکر گوید و چون بى‏نیاز شود شکر کند و چون به سختى افتد ، بشکیبد ؛ زودخشنود و دیرخشم است»ـ به‏آسانى فهمیده مى‏شود که عبرت نگرفتن و نیندیشیدن و یاوه بافتن ، چگونه بر دورى منافق از مسیر تکامل مى‏افزاید و او را در وادى حیرت و سرگردانى باقى مى‏گذارد . آرى پرگویى و بیهوده‏بافى، فرصتى به ذکر و تفکر نمى‏دهد و میل به شرارت و طغیان ، آرامش روحى منافق را سلب مى‏کند، و اگر بر این همه، ناخشنودى و ناخرسندى او را از هستى و خداوندگار هستى بیفزاییم، چه مجالى براى عبرت و هدایت، براى او باقى مى‏ماند؟

1ـ.3 علم بى‏عمل
منافق حتى اگر خود را به زیور دانش بیاراید و اندوخته‏اى فراچنگ آورد و در شمار فرهیختگان نیز درآید، باز در تنگناى خودساخته‏اش گرفتار است و بى‏آن‏که به هدف نزدیک گردد ، بار خود را سنگین‏تر ساخته است ؛ زیرا او جایگاه علم و دانش را نشناخته است و به جاى آن که با نور علم ، درون خویش را روشن سازد، تنها زبان خود را به معدودى الفاظ و اصطلاحات گشوده است . او در زبان و گفتار ، عالم مى‏نماید و در عمل و کردار ، جاهل است؛ داناى زبانى و نادان رفتارى . امام همام ، على‏علیه السلام مى‏فرماید : علم المنافق فی لسانه ، علم المؤمن فی عمله؛ (30) «دانش منافق در زبان او است ؛ دانش مؤمن در کردارش.»

در حقیقت ، آنچه منافق دارد چیزى جز پوسته علم و نمایشى از آن نیست ؛ زیرا اگر علم او حقیقى و واقعى بود ، از ایمان جدا نبود، که به گفته والاى همو : الإیمان والعلم أخوان توأمان ، ورفیقان لا یفترقان (31) ؛ «ایمان و علم ، برادران همزادند و دو رفیق‏اند که از هم جدا نمى‏شوند.»

بنابراین، از آن‏جا که منافق دانا از ایمان تهى است ، به قاعده ملازمه ، دانشى نیز ندارد . (32)

1ـ.4 پارسایى دروغین
همان گونه که منافق ، تنها از علم ، اصطلاحات و پوسته آن را فرا گرفته و آن را تنها به زبان مى‏آورد، ورع و تقواى او نیز در مرحله ادعا و حرف مى‏ایستد و به جوارح و جوانح و عملش سرایت نمى‏کند . به گفته شیواى امام على‏علیه السلام «پارسایى منافق ، جز در زبان او نموار نمى‏شود.» (33) حال آن‏که ورع مؤمن در عملش آشکار است. (34) وقتى ورع ، برخاسته از دین، و تابعى از آن باشد، روشن است که منافق دین ندارد . امام به این نکته هم تصریح کرده است : ورع الرجل على قدر دینه؛ (35) «ورع مرد به اندازه دین او است .»

1ـ.5 دنیا طلبى
دنیاطلبى با چهره‏ها و نمودهاى گوناگون، همواره و همه‏جا آفت دین و دیندارى است . این معنا آن‏چنان مسلم و مبرهن است که نیازى به استدلال ندارد و شواهد و آیات و روایات چنان فراوانند که انتخاب یکى از میان آن همه، دشوار مى‏نماید؛ (36) اما آنچه به بحث منافق و ویژگى او مربوط است ، دنیاطلبى به بهانه امور اخروى است که زشت‏ترین و زیانبارترین و خطرناک‏ترین گونه دنیاطلبى است.

مولاى متقیان از این خصلت منافقان خبر داده و ما را از درغلتیدن به دام آن برحذر داشته است : کار آخرت را وسیله دنیاطلبى، و دنیاى زودگذر را بر آخرت ترجیح مده که این ، خصلت منافقان و خوى بى‏دینان است . (37) این دسته از منافقان، از آن رو که دین را به بازى مى‏گیرند، و گروهى را فاسد و گروهى را به دین و دیندارى بدبین مى‏کنند از بقیه زیانبارترند . این گرگان در لباس میش که زبان‏هایى شیرین‏تر از عسل و دل‏هایى تلخ‏تر از گیاه حنظل دارند، به خیال خدعه و نیرنگ با خدا و خلق خدا ، براى دنیا در دین تفقه مى‏کنند و براى عمل نکردن مى‏آموزند و سخن از آخرت را وسیله‏اى براى رسیدن به دنیا مى‏کنند، و از این رو دیرتر از منافقان دیگر کشف و رسوا مى‏شوند و از پس سال‏ها مراقبت دائمى و دقت کافى ، از پرده برون مى‏افتند . نگرانى امام‏علیه السلام نیز به همین رو بود که فرمود:

إن أخوف ما أخاف علیکم إذا تفقه لغیر الدین وتعلم لغیر العمل وطلبت الدنیا بعمل الآخرة؛ (38) «ترسناک‏ترین چیزى که بر شما مى‏ترسم ، آن است که براى غیر دین تفقه شود و براى جز عمل آموخته گردد و دنیا با عمل آخرت طلب شود .»

على‏علیه السلام خود به شرارت این دسته از عالمان مبتلا بود و طعم تلخ فریبکارى آنان و فریب‏خوردن جاهلان را چشیده بود و از این درد جانکاه مى‏نالید: دو انسان دنیایى پشتم را شکستند: انسانى به‏زبان دانا و به‏عمل فاسق، و انسانى‏نابخرد ولى عابد. آن یک با زبان‏آورى از رسیدن به فسقش جلو مى‏گیرد و این یک با عبادت خود از جهلش. پس، از فاسق عالم و جاهل عابد بپرهیزید که این دو، هر مفتونى را فتنه‏اند و من خود از پیامبر خدا شنیدم که مى‏گفت: اى على،هلاکت امت من به دست هر منافق زبان آور است. (39)

1ـ .6 نگه نداشتن زبان
زبان با همه کوچکى‏اش، معیار ارزش انسان، این موجود پیچیده هستى است. به فرموده امام على‏علیه السلام انسان بدون آن، مجسمه‏اى و یا جنبنده‏اى بیش نیست (40) و در کنار عقل و خرد ، جوهره انسان را شکل مى‏دهد (41) و وسیله سنجش انسان و خرد او است. (42) از این رو سنگینى آن ، وزن انسان را افزون مى‏کند و سبکى آن از قدر و منزلتش مى‏کاهد . لغزش زبان ، لغزش انسان است و زیبایى آن ، زیبایى گوینده. این تأثیر عمیق و نقش مهم زبان، است که موجب صدور فرمان‏هاى شدید و فراگیرى از ائمه دین‏علیه السلام در مورد حفظ و حتى حبس زبان شده است. (43) پیشوایان دین از ما خواسته‏اند که زبان را نیز چونان بقیه اعضا، به فرمان عقل دین خود درآوریم و پیش از هر کار اندیشه کنیم و جلوتر از هرعضو ، مغر را قرار دهیم که اگر چنین کنیم عقل را بها داده، دین خود را حفظ کرده‏ایم؛ و گرنه بر اساس آنچه از امام على نقل شده است به جرگه سفها پیوسته، در میان منافقان جاى مى‏گیریم . زبان مؤمن در پشت قلب او است و قلب منافق در پشت زبانش؛ زیرا مؤمن هرگاه اراده سخن کند در درون بدان مى‏اندیشد ، پس اگر نیکو باشد ، آشکارش مى‏کند و اگر بد باشد ، پوشیده‏اش مى‏دارد. و[لى‏] بى‏گمان منافق هرچه بر زبانش بیاید مى‏گوید؛ بى‏آن‏که بداند چه به سود او است و چه به زیانش . (44)

.2 ویژگى‏هاى منافقان اجتماعى ـ اخلاقى
همان گونه که پیش‏تر گفته شد، ویژگى‏هاى منافقان را بى‏آن‏که آهنگ تمایز کامل و خط کشى هندسى داشته باشیم، به حسب افراد، تقسیم کردیم. در این‏جا خاطرنشان مى‏کنیم که شخصیت پیچیده انسان، امکان تفکیک کامل و روشن صفات در هم فرو رفته او را نمى‏دهد. از این رو تنها ملاک تقسیم ویژگى‏ها و اختصاص هردسته به تعدادى از آنها، شیوع و فراوانى بیش‏تر آن در هر دسته است .

اینک از منافقانى سخن خواهیم گفت که شک و تردید آنان نه در اعتقادات ظاهرى که در توحید واقعى است و از این رو در معاشرت‏ها و رفتارهاى اخلاقى ـ اجتماعى خود، به شرک خفى و ریا گرفتار آمده‏اند.

2ـ.1 آراستگى دروغین
انسان منافق، تنها در اندیشه حفظ خویش و نشان دادن چهره‏اى مقبول از خود است . او باید چنین باشد؛ زیرا در صورت کشف باطن و حقیقت او ، نه کسى با او دوستى مى‏کند و نه محبت کسى را جلب مى‏کند . او باید چنان ظاهر را بیاراید و خود را آراسته به سجایاى اخلاقى نشان دهد که دیده‏ها از ظاهر او به باطنش نپردازند. از آن رو او به‏دروغ و نیرنگ متوسل مى‏شود تا زیورهاى بدلى بر روح خود بیاویزد و به جاى پیراستن جان، عیان را بیاراید. سخن امام على‏علیه السلام در همین باب است : بالکذب یتزین اهل النفاق؛ (45) «منافقان به دروغ ، خود را مى‏آرایند .» و المنافق قوله جمیل و فعله الداء الدخیل؛ (46) «منافق ، گفتارش زیبا و کردارش بیمارى درون است .» منافق زیبا مى‏نماید و زیبا مى‏گوید تا بیمارى درونى خویش را بپوشاند و هدف خود را مخفى نگاه دارد، و تا آن‏جا که بتواند در دل‏ها نفوذ کند و انسان‏ها را بفریبد و به کام خود برسد . زیبا و شیوا سخن گفتن در همه جامعه‏ها و براى همه انسان‏ها جذاب بوده و شگرد همیشگى رهبران و افراد سودجو است . این ویژگى، شباهت بسیارى به خصلت دیگر منافقان، یعنى چاپلوسى و تملق دارد.

2ـ.2 چاپلوسى
منافقان در روابط اجتماعى خود بدون آن که به ضوابط اخلاقى پایبند باشند و تنها براى کسب منفعت آنى و زودگذر دنیایى، خود را به قطب‏هاى قدرت در جامعه نزدیک مى‏کنند و با به کار بستن شیوه‏هاى غیر اخلاقى ـ از دروغ و ریا گرفته تا تملق و ثنا خود را در دل صاحبان مال و مقام جاى مى‏دهند . اینان که راه نفوذ در دیگر انسان‏ها را آموخته و نقطه ضعف و قوت هرکسى را پیدا کرده‏اند، با ستایش‏ها و تملق نابجا ، دامى پنهان مى‏گسترند و شکار خود را صید مى‏کنند . با گستاخى و بى‏شرمى داد سخن مى‏دهند، و ناکرده را کرده و ناگفته را گفته جلوه مى‏دهند و خود و ممدوح خود را به شقاوت مى‏اندازند. امام على‏علیه السلام این ویژگى ترکیبى منافق را چنین بیان کرده است : «منافق، بى‏شرم، کودن ، چاپلوس و تیره‏بخت است .» (47) گفتنى است که سرکرده منافقان مدینه، عبدالله بن ابى سلول نیز با همین شیوه قصد اغفال على را ـ به خیال خود ـ مى‏کند؛ اما با کلام کوبنده حضرت روبه‏رو مى‏گردد «اى عبد الله ، تقوا پیشه کن نه نفاق که منافق بدترین آفریده خدا است.» (48) شاید حدیث دیگر امام‏علیه السلام نیز ناظر به همین ویژگى باشد؛ آن جا که مى‏فرماید : المنافق لسانه یسر وقلبه یضر؛ (49) «زبان منافق شادمان مى‏کند و دلش زیان مى‏رساند .» در حدیث دیگرى که نفس اماره را به منافق تشبیه کرده است ، وجه شبه آن دو را تملق نام مى‏برد. (50)

2ـ.3 چندرنگى
از آن‏جا که منافق در زندگى و اعتقادات خود، مردد و مذبذب است و وابستگى عقیدتى به هیچ مکتبى ندارد ، در زندگى روزمره و معاشرت اجتماعى خود نیز ثابت و استوار نیست و همواره به رنگ‏هاى محیط، گروه، دوستان و آشنایان درمى‏آید . اگر روزى ، توانگرى و گشاده‏دستى و خرج و انفاق در راه و کار مخصوصى ، رواج یابد ، او را از توانگران و سخاوتمندان مى‏بینم و اگر روزگارى ، درویشى و صوفیگرى سکه رایج بازار فخر فروشان گردد ، او را با کشکول گدایى مشاهده مى‏کنیم . این تلون و رنگ به رنگى به منافق امکان زیستن و ایمنى مى‏دهد ؛ زیرا شناخته نمى‏شود و همرنگى با محیط ، او را یکى از اجزاى حقیقى و درست کار پیرامونش نشان مى‏دهد . او به‏واقع بى‏رنگ و بى‏چهره است و هرلحظه و هرجا به مقتضاى حال رنگ عوض مى‏کند. نه عقد قلبى دارد که بر آن بایستد و نه جوهره‏اى که با رنگ خود نمایان شود. منافق با این کار از دنیاى خود محافظت مى‏کند؛ چهره ساختگى‏اش را پوششى براى درون نازیبایش مى‏سازد؛ اظهار خیر مى‏کند، اما در باطن جز شر و زشتى ندارد. (51) برخلاف شخص تقیه‏کننده که باطنى نیکو و سیرتى زیبا دارد، اما در تنگناى زمانه و فشار روزگار، خود را بد سرشت و زشت نشان مى‏دهد تا در نهان دین خود را حفظ کند. منافق با جماعت، همرنگ است و اگر بمیرد ، بر خاکستر و یا خاک کردنش میان هندو و مسلمان نزاع درمى‏گیرد . هیچ کس او را دشمن خود نمى‏پندارد و او نیز دشمنى‏اش را بروز نمى‏دهد. او مبنایى براى رعایت امور اخلاقى ندارد و به فرموده امام على : عادة المنافقین تهزیع الأخلاق؛ (52) «به تغییر همواره خلق و خوى خود، عادت کرده است.»

2ـ.4 آسان‏گیرى بر خود و سخت‏گیرى بر مردم
اگرچه منافق با چاپلوسى و زبان‏بازى ، خود را نزدیک و صمیمى نشان مى‏دهد و ادعاى محبت و علاقه دارد، در درون نه دوستدار است ، نه عیب‏پوش؛ بلکه کوچک‏ترین عیب‏ها را دیده و براى وقتى مناسب، ذخیره کرده است . او تنها با زبان به مردم احترام مى‏گزارد و به تحسین و تکریم ظاهرى آنها مى‏پردازد؛ اما در پس این ظاهرسازى، مردم را نادان و حتى سفیه مى‏داند (53) ، و در عوض خود را صالح و مصلح و بى‏عیب و نقص مى‏بیند . امام على‏علیه السلام در همین باره مى‏فرماید : المنافق لنفسه مداهن وعلى الناس طاعن؛ (54) «منافق نسبت به خود مسامحه روا مى‏دارد و بر مردم خرده مى‏گیرد.»

ویژگى عملکرد منافقان
امام همام ، على بن ابى‏طالب‏علیه السلام در خطبه مشهور خود که بسیارى از ویژگى‏هاى منافقان را آشکار مى‏کند، بیش‏تر به نوع عملکرد و شیوه‏هاى کارى آنان نظر دارد. امام در این خطبه ، روانکاوى ژرف منافقان را با نحوه عملکرد آنان در اجتماع ، به هم مى‏آمیزد و چنان شخصیت آنان را ترسیم مى‏کند که مى‏توان از آن، الگوى روانشناسى منافقان را رسم کرد: شما را از منافقان برحذر مى‏دارم؛ زیرا آنان مردمانى گمراهند و گمراه کننده. خود لغزیده‏اند و دیگران را مى‏لغزانند. به رنگ‏هاى گوناگون و حالت‏هاى مختلف درمى‏آیند . با هر وسیله و از هر طریقى آهنگ [فریب و گمراهى‏] شما مى‏کنند و در هر کمین‏گاهى به کمین شما مى‏نشینند.

دل‏هایشان بیمار است و ظاهرشان آراسته و پاک. مخفیانه عمل مى‏کنند و چون خزنده‏اى زهرناک آهسته مى‏خزند و بى‏خبر زهر خود را مى‏ریزند. شرح و بیانشان دارو است و گفتارشان شفا؛ اما کردارشان درد بى‏درمان. به رفاه و آسایش مردم حسادت مى‏ورزند و به آتش بلا و گرفتارى دامن مى‏زنند و نومید مى‏کنند. در هر راهى، به خاک هلاکت افکنده‏اى و براى نفوذ در هر دلى، وسیله‏اى، و براى هر غم و اندوهى، اشک‏هایى [دروغین‏] دارند. به هم مدح و ستایش وام مى‏دهند و از یک‏دیگر انتظار پاداش [و ستایش متقابل‏] دارند. اگر چیزى بخواهند، پافشارى مى‏کنند و اگر سرزنش کنند پرده‏درى مى‏نمایند و اگر داورى کنند زیاده‏روى مى‏کنند . در مقابل هر حقى باطلى در بغل دارند و در برابر هر راستى، خمیده‏اى و براى هر زنده‏اى، قاتلى و براى هر درى، کلیدى و براى هر شبى، چراغى. چشم نداشتن و بى‏نیازى را دستاویز طمع قرار مى‏دهند، تا از این راه بازار خود را گرم کنند و کالاهایشان را تبلیغ نمایند . مى‏گویند و شبهه مى‏پراکنند. وصف مى‏کنند و حقیقت را وارونه جلوه مى‏دهند. راه [ورود به مسیر باطل‏] را آسان مى‏کنند و تنگه [آن را] کج و دشوار رو مى‏سازند [تا افراد به‏آسانى به باطل در آیند و در پیچ و خم آن سرگردان و بیرون شدنشان دشوار شود.] اینان دار و دسته شیطان و زبانه‏هاى انبوه آتشند. «آنان گروه شیطانند و بدانید که گروه شیطان همان زیانکارانند . (55) » (56) منافق گاه قدمى پیش مى‏گذارد و نه تنها خود را مؤمن که دانشمند متعهد و دوستدار نشر و پخش دانش و دین مى‏نماید و با جعل حدیث و نقل آن، در متدینان و حتى در دین رخنه مى‏کند . این گروه در دوره گرایش مسلمانان به حدیث، بیش‏ترین سوء استفاده‏ها را کردند؛ تا جایى که محدثان درست‏اندیش، به نقد و تصفیه روایات همت گماردند. سلیم بن قیس از نخستین کسانى است که به وجود این شگرد منافقانه و احادیث مخالف و ساختگى پى برد و براى حل آن، به خدمت امام على‏علیه السلام رسید. امام در کلامى مفصل او را از دسیسه منافقان آگاه کرد و با تقسیم محدثان به چهار گروه، منافقان را گروه نخست آنان شمرد: حدیث از چهار دسته ـ که پنجمى ندارد ـ به تو مى‏رسد: مرد منافقى که اظهار ایمان مى‏کند و خود را مسلمان نشان مى‏دهد و هیچ ابایى از دروغ‏بستن بر پیامبر خداصلى الله علیه وآله ندارد و آن را گناه نمى‏داند و اگر مردم مى‏دانستند که او منافق و دروغگو است، از او نمى‏پذیرفتند و تصدیقش نمى‏کردند. ولى او را از صحابه حضرت رسول مى‏پندارند و مى‏گویند او پیامبرصلى الله علیه وآله را دیده و از او شنیده است. مردم از او حدیث مى‏گیرند و به حال او آگاه نیستند. در حالى که خداوند از منافقان خبر داده و آنان را توصیف کرده و فرموده است : «هنگامى که آنان را مى‏بینى، از شمایلشان خشنود مى‏شوى و چون سخن گویند، به گفتارشان، گوش مى‏دهى.» (57) این منافقان پس از پیامبر باقى ماندند و با دروغ و تزویر و تهمت، به زمامداران گمراه و دعوت‏کنندگان به آتش ،نزدیک شدند و آنان نیز ولایت کارها را به آنان سپردند و برگرده مردمان سوارشان کردند، و با کمک آنان دنیا را خوردند. مردم با پادشاهان و دنیا هستند؛ مگر کسى که خداوند او را حفظ کند. (58)

راه‏هاى شناخت نفاق و منافقان
بخش پیشین، بیان ویژگى‏هاى منافقان را بر عهده داشت و شناخت ویژگى‏ها، خود به شناسایى دارنده آنها کمک مى‏کند؛ به شرط آن که ظاهر شود و از پرده برون افتد . در این فصل به ویژگى‏ها و نشانه‏هاى آشکار منافقان مى‏پردازیم ؛ علامت‏هایى که هر یک از آنها مى‏تواند حقیقت درونى انسان‏هاى مؤمن‏نما و کفرگرا را به ما بنمایاند .

.1 لحن گفتار
نخستین راه شناخت منافقان، دقت در سخنان ایشان است ؛ یعنى همان خصیصه زبان‏آورى که بزرگ‏ترین پوشش و پناه منافق است . چه، هر سلاحى که بسیار به کار گرفته شود ، طرز کارش معلوم و اسرارش آشکار خواهد شد و سرانجام در آن‏جا که سلاح از کار مى‏افتد و یا خطا مى‏کند ، راه رخنه به درون آن کشف مى‏شود .

امام على‏علیه السلام در ارائه این راه نقشى ممتاز دارد و افزون بر ارائه، مستند قرآنى آن را نیز نشان داده است: خداوند چهار چیز را در کتابش تصدیق کرده است... مرد در زیر زبانش نهفته است ؛ چون سخن بگوید ، آشکار شود . پس خداوند متعال نازل فرمود : «و بى‏گمان آنان را از لحن گفتارشان مى‏شناسى (59) .» (60) منافق هر چند خوددار و راز نگه دار باشد، سرانجام بر اثر فشارهاى درونى، راز خود را بیرون مى‏افکند و با نیش و کنایه‏هایش خود را افشا مى‏کند. او مى‏کوشد با تعبیرات موذیانه هم آزار برساند و هم موضع مخالف خود را پنهان کند؛ غافل از آن که نیتش از سخنش هویدا است و مصداق این قاعده کلى است که: ما أضمر أحد شیئا الا ظهر فى فلتات لسانه؛ (61) «هیچ کس چیزى را پنهان نکرد، مگر آن که در لغزش‏هاى زبانش و خطوط چهره‏اش پدیدار شد.»

امام على‏علیه السلام در سخن بلند دیگرى بر این راهکار صحه مى‏گذارد: على لسان المؤمن نور یسطع وعلى لسان المنافق شیطان ینطق؛ (62) «بر زبان مؤمن نورى است که مى‏درخشد و بر زبان منافق، شیطانى است که سخن مى‏گوید .» شاید گفته شود که این راهکار، ارجاع به یک معیار مشخص و معین نیست و نمى‏توان آن را تحت ضابطه و قاعده درآورد ؛ زیرا حواس ما به درک «لحن القول» ، «نور ساطع» و «شیطان ناطق» راهى ندارند و ممکن است در تشخیص به خطا رویم و یکى را به جاى دیگرى بگیریم .

پاسخ اجمالى این است که ابزارهاى شناخت متعددند و دل یکى از آنها است . معرفت شهودى و فطرى قلب زمینه خطاب نبوى و تعلیم محمدى را فراهم مى‏آورد: استفت قلبک وان أفتوک الناس؛ (63) «از دلت بپرس؛ اگر چه مردم بر[خلاف‏] آن فتوایت دهند .» امام على‏علیه السلام در دعاى شعبانیه مى‏فرماید : و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور؛ «دیده دل‏هایمان را با نور نظرش به تو ، روشنى بخش تا دیده دل حجاب‏هاى نور را نیز بدرد.» (64) این معنا که دل مانند سر، دو چشم و دو گوش دارد، از دیدگاه روایات مسلم است؛ (65) اما گردش و چرخش شیطان‏ها در پیرامون دل آدمى، او را از این طریق شهود و نظر به ملکوت محروم مى‏کند. (66) به مدد این وسیله و راهکار، مى‏توان از عملکرد منافقان در زمینه تحریف معارف دینى و دخالت در فرهنگ مذهبى جلو گرفت و مهم‏ترین اثر تخریبى آنان را مانع شد . از این رو حضرت براى شناسایى حدیث‏هایى که به وسیله منافقان، ساخته و پرداخته مى‏شد، به همین طریقه اشاره کرده، مى‏فرمایند : «بر هرحقى ، حقیقتى و بر هر صوابى نورى است؛ پس موافق کتاب را بگیرید و مخالفش را واگذارید.» (67) دستیابى به این تشخیص و مجهز شدن به این سلاح، به جامعه امکان مى‏دهد تا منافقان خرد و کلان را بشناسد و از میان خود براند . این طریقه و نشانه، گرچه تنها راه شناخت منافقان نیست، مهم‏ترین آنها است. از این رو امام على‏علیه السلام آن را بر دیگر نشانه‏هاى منافق مقدم داشته و فرموده است :

للمنافق ثلاث علامات : یخالف لسانه قلبه وقوله فعله وسریرته علانیته؛ (68) «منافق را سه نشانه است : زبانش با دلش، گفتارش با کردارش، و درونش با نمودش، یکسان نیست .»

.2 نحوه رفتار
2ـ.1 خمودى و ناسپاسى
دیگر علامت آشکار منافق که پیوستگى کاملى با حقیقت او دارد، چگونگى رفتار وى با دیگران است. منافق برخلاف مؤمن که با صلابت و اطمینان به صحنه عمل مى‏آید و کارى متقن و شایسته ارائه مى‏دهد ، شکاکانه و مردد وارد عمل مى‏شود. امام على‏علیه السلام مى‏فرماید : «بى‏گمان یقین مؤمن در کردارش و شک منافق در رفتارش دیده مى‏شود .» (69) منافق به فرجام کارش و نتیجه عملش امیدى و یقینى ندارد و از این رو تنها براى نشان دادن همراهى ظاهرى و موافقت دروغین، با کسالت به نماز و بى جسارت به جهاد درمى‏آید . او اعتقاد چندانى به خداوند هستى ندارد تا به او عشق بورزد و عاشقانه به کار پردازد . او نه خدایى مى‏شناسد و نه بهشتى و نه نعمتى . خود را مدیون کسى نمى‏داند تا سپاسش بگزارد و احسانى نمى‏بیند تا شکرش به‏جا آرد و اگر هم سپاسى بگزارد، از زبانش تجاوز نمى‏کند و به عمل نمى‏رسد. چه ، شکر حقیقى جز عرفان قلبى و شناخت باطنى نعمت و بهره‏گیرى از آن در راه اطاعت و رضایت خدا نیست (70) . منافق بر اثر شک در موجد نعمت‏ها و ندیدن وظیفه عبودیت براى خود از اینها محروم است . چه زیبا امام على‏علیه السلام تفاوت شکر منافق و مؤمن را بیان فرموده است :

شکر المؤمن یظهر فی عمله ، شکر المنافق لا یتجاوز لسانه (71) ؛ «سپاسگزارى مؤمن در عملش نمایان مى‏گردد و شکر منافق از زبانش در نمى‏گذرد .»

این‏جا است که تأثیر اعتقاد در عمل ظاهر مى‏شود و شک، موجب کسالت و خمودى مى‏گردد و احساس سپاس و تلاش را نابود مى‏کند و موجب سرزدن چنان اعمال زشت و نادرستى مى‏شود که انکار قلبى او را آشکار مى‏کند و او را در ردیف کافران قرار مى‏دهد. از این رو امام على‏علیه السلام پدیدار شدن اعمال خبیث کافران و منافقان را راهى برا ى شناسایى آنان مى‏داند (72) .

2ـ.2 تکلف ورزیدن
مؤمن فقط از خدا بیم دارد و به همو امید مى‏ورزد . نه طمعى به کسى و نه ترسى از شخصى دارد. از این رو اعمال خود را تنها با یک معیار مى‏سنجد و آن رضایت خدا است . نه قضاوت کسى جز خدا برایش اهمیتى دارد و نه به تأثیر دیگر چیزها معتقد است. او به فکر خشنود کردن همگان نیست تا براى خریدن محبت همه، بهایى سنگین را بپردازد و از این رو تکلفى ندارد. منافق عکس این است . او به‏زحمت و دشوارى ، خود را آن‏گونه که نیست مى‏نماید و آنچه ندارد نشان مى‏دهد و تا آن‏جا تصنعى و متکلفانه رفتار مى‏کند که خوى و منش وى شود .

امام على‏علیه السلام به این رفتار منافق اشاره کرده‏اند:

«تکلف از اخلاق منافقان است . (73) » دیگر احادیث وارده در معناى تکلف نیز با این معنا همسو است. امام صادق نفاق را اساس تکلف مى‏داند (74) و رسول خداصلى الله علیه وآله تملق و غیبت و شماتت مصیبت زده (75) را از نشانه‏هاى متکلف مى‏داند (76) که هر سه در منافق به چشم مى‏خورد. 2ـ.3 موافقت ظاهرى

گذشت که منافق به دنبال دنیاى خود است؛ از این رو نه خود را مسئول مى‏داند و نه به سرنوشت دیگران مى‏اندیشد. او در پى آن است که کسى از او نرنجد و به منافع دنیایى‏اش لطمه‏اى نزند و برایش اهمیتى ندارد که اظهار نظرش به زیان دین و دنیاى چه کسى مى‏انجامد از این رو به جلب موافقت همه مى‏پردازد و براى چنین مقصودى خود را ریاکارانه با هرکس و هرگروهى ، موافق جلوه مى‏دهد و همراهى ظاهرى و نمایشى مى‏کند . با کسى نزاع نمى‏کند و نغمه مخالفت در هیچ مسئله‏اى از او شنیده نمى‏شود . امام على‏علیه السلام به این نکته اشاره کرده و فرموده است: کثرة الوفاق نفاق؛ (77) «موافقت فراوان [نشانه‏] نفاق است .»

2ـ.4 غیبت کردن
غیبت، کوشش انسان ناتوان براى سرپوش گذاشتن بر عقده‏هاى درونى خویش است. (78) انسان ضعیف با درک عجز خود از ضربه زدن به کسى و جلو گرفتن کارى ، به پشت صحنه مى‏رود و با بیرون ریختن شکوه‏هاى درون به بدگویى و افشاى اسرار دیگران مى‏پردازد . منافق نیز که ذلیل و حقیر است، در پیش رو به تعریف

/ 0 نظر / 95 بازدید